
اندر احوالات ورود و خروج از قلعه دانشگاه
آورده اند که در عهد قدیم جوانی را حسرتی پدید آمد جانکاه..که چون دیگر یاران راه علم در پیش گرفتندی و وارد قلعه دانشگاه شدندی.سالها پشت دربهای بسته آن بماند و از انواع آلات و ادوات جنگی فی المثل کتب قلم چی و کتابچی بهره گرفت و کرورها از ثروت پدر خویش در این راه به باد فنا داد تا رمز ورود به قلعه بر اومعلوم گشت
وارد قلعه آرزوها بگشت و چه جشنها و سرورها و چه پایکوبی ها که برپا نساخت و خاندان وی را فاتح قلعه رویاها لقب بدادند.
سالها گذشت و مدت اقامت در قلعه بسر آمد هنگام خروج خود که عاقله مردی گشته بود جوانی بدید آرزومند چشم به دربهای بسته دوخته سر در گریبان...جوان را خطاب قرار بداد و به وی گفت :
بیامد آرزویی اندر این دل**که گیرم راه دانش رابسی پیش
چه ثروتها بدادم اندر این راه**هزاران گله گاو وصدهزار میش
درون قلعه هم صدها از این در**بسی زانها که دادم اندر آن بیش
دم آخر گرفتم مدرکم را**بماندم من روی سوی کدام کیش
نداریم راه کاری پشت قلعه**بگشتیم شرمسار از روی هر خویش
((برگرفته از کتاب جوامع الچاخانات نوشته میرزا چاخان خان شب ستیز بخارآبی))
